همین طور داشتم حرف می زدم که
ناگهان حس کردم یه چیزی به موهام می خوره.
پنجه هاش لای موهای پشت سرم
بازیشون گرفته بود!
با انگشتهای باریکش
سعی میکرد قطرات درشتِ عرق رو از ته موهام بگیره!
چند ثانیه ای تحمل کردم
ولی بالاخره
بی خیال جاده شدم و برگشتم و
اون انگشتهای کشیده رو بوسیدم.
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
اشف به صدورنا.
دعای افتتاح ماه مبارک.
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
کدام عید؟! کدام هلال؟!
این نبود تحفه ی آن ماه آسمانی...
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی