خرید بک لینک
که من مستی و مستوری ندانم همین طور که از پله های رستوران پایین می رفت؛ گفتم:چه خانم زیبایی! ببخشید ازدواج کردین؟!خندید و گفت: نچ.ادامه دادم: پس خوشگل کردی اومدی توی خیابون دنبال شوهر؟!این بار هم خندید و گفت: اوهوم.با دست زدم روی شونه اش و گفتم: اوهوم؟! ببینم شما رو!برگشت و من همونجا وسط پله ها، همونجور که تند و یواشکی! لبهاش رو می بوسیدم،چشمم افتاد به چشم های گرد شده ی مرد پشت دخل رستورانکه از اقبال بلندم! صاف صاف از توی آینه ی بزرگ روی سقف پله هاداشت نگاهمون می کرد. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۲۳ساعت توسط نایدی |

برچسب: مستی,مستوری,ندانم, نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16


همین طور داشتم حرف می زدم که
ناگهان حس کردم یه چیزی به موهام می خوره.
پنجه هاش لای موهای پشت سرم
بازیشون گرفته بود!
با انگشتهای باریکش
سعی میکرد قطرات درشتِ عرق رو از ته موهام بگیره!
چند ثانیه ای تحمل کردم
ولی بالاخره
بی خیال جاده شدم و برگشتم و
اون انگشتهای کشیده رو بوسیدم.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۲۸ساعت توسط نایدی |

برچسب: حضرت,مشتاقان,نیاز,آرند؛,آرند, نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

پبرمرد یتیم بود. یتیم به دنیا اومده بود.و تنها دلخوشی ش؛ کار بود.آقاجون! با هندا 110 هندلی ش، سالها از تیر دوقلو تا تجریش، تا فرمانیه و حتی تا سعادت آباد می رفت.و خورجین بزرگش جاپایی ما بود، وقتی سحرها با خودش می بردمون سر کار.اوس حسن معمار، به قول خودش 70 سال فعلگی کرد!از دانشگاه بندرعباس تا بیمارس

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37


_ بزن جیگرت خونک! شه... سلامتی امام زمان!
با یه پارچ آب؛ تجارت کلان میکرد.

اشف به صدورنا.

دعای افتتاح ماه مبارک.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۰۶ساعت توسط نایدی |

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

وقتی 9 سال قبل، برای اولین بار به یک مشاوره روانشناسی رفتمباورم نمی شد که زخم هایی که بر روح و روان می نشینند؛تا این اندازه اثرات شگرف بر رفتار و افکار ما داشته باشند.چه زخم های دوران کودکیچه زخم های دوران نوجوانیچه زخم های دوران جوانیچه رخم هایی که پدر و مادر و دوستان بر روان ما می زنندچه زخم هایی

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

جلوی در ورودی سالن با دخترش ایستاده بود. دخترش از حنان یک سال کوچیکتره.با راهنمای سالن رفتند و نشستند انتهای ردیف ما.بخاطر قوس سالن، از جایی که ما نشسته بودیم؛ دقیقا پیدا بودند.علی زند وکیل که شروع کرد به خواندن: «به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو...»جماعت داخل سالن هم شروع کردن به همراهی.شگفت

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37


بعد از 1400 سال، از شرق تا غرب جهان اسلام (؟!)
از دمشق تا کشمیر از بیروت تا یمن...
مملو از قتل، غارت، فلاکت، فساد و... است؛
و دغدغه روحانی(؟!)ت: هلال عید کجاست؟!

کدام عید؟! کدام هلال؟!

این نبود تحفه ی آن ماه آسمانی...

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۰۴ساعت توسط نایدی |

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

داشت باباش رو مسخره میکرد و میخندید.هیچ قصد خاصی نداشتم؛ فقط برای اینکهبی خیال شوخی با مرحوم بشه گفتم: «کسی چیز بهتری یادش نداده بود.»جمله ام هنوز تموم نشده بود کهلقمه توی دهنش موند. چشماش از حرکت ایستاد.سرش رو انداخت پایین و دیگه تا آخر شام حرف نزد.به طرز عجیبی و شاید برای اولین بار بود که می دیدم

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

خبر: هرسال بیش از 80هزار کودک در هند ناپدید! می شوند.خبر: کمپینی بین المللی برای کاهش این آمار و تغییر سرنوشت این گمشده ها شکل گرفته است. ...بعضی اتفاقات مثل یک نسیم در وسط گرمای تابستانه.وقتی می بینی که یک زوج استرالیایی که هیچ مشکلی برای بچه دار شدن «ندارند»تصمیم میگیرند که بجای بچه ی خودشان دو کو

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

هر قدر مجنون خویشم، محو لیلای توام شال بلوطی روی موهای خاکستری و سفیدش، گردی صورتش رو جذابتر کرده بود.همینطور که نگاهش میکردم و حرف می زدم؛ناگهان یک گروه خانوادگی متشکل از یک پدر و مادر و چند کودک و نوجوان وسط پیاده رو،جایی بین نیمکت و لبه ی جوی آب؛ دقیقا جلوی دهان نیمه باز من!ایستادند به مشاجره!پدر

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

آخرای زیارت مخصوص حضرت، عبارت عجیبی هست:«وارحم «تقلبی» علی قبر ابن اخی رسولک...»خدایا!به این «تقلب» من بر قبر پسر برادر رسولت، رحم کن! تقلب در اینجا به معنی رفتن و برگشتن ه!انگار که هی میری، از خودت ناامید میشی برمیگردی... باز ته دلت میگه: نرو! برگرد! شاید این دفعه...هی میری هی برمیگردی...و البتهکار

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

عصبانی و بغض کرده، همینطور پشت سر هم حرف می زد.نمی دونستم چیزی بگم. فکر کردم بگم: بله حق با توئه تا غائله بخوابه. اماترسیدم که با این حال، فکر کنه دارم مسخره اش میکنم!اگر هم میخواستم وارد بحث بشم و جواب بدم که طبیعتاچیزی از هر دو مون باقی نمی موند!نمی دونستم چی بگم.بعدناگهانبدون اینکه به چشمهای خشمگ

برچسب: نویسنده: آروین فرهادی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:37

صفحه بندی